به رسم معمول سایت‌های اینترنتی، باید صفحه‌ای را با عنوان درباره‌ی من ایجاد می‌کردیم.

سخن گفتن از آنچه «من» می‌پنداریم‌اش، به‌ظاهر ساده است اما اگر کمی روی کلمات دقیق شویم، کار بسیار دشوار می‌شود.
اگر مقصودمان از «من»، سه‌گانه‌ی «کالبد-ذهن-شخصیت» باشد؛ من در ۱۹۸۴ به دنیا آمده‌ام. و نوشتن کتاب زندگی شخصی‌ام، بی حضور من آغاز شده بود.

نامم را پدرم انتخاب کرده بودند؛ نام پدرم را پدربزرگم. نام خانوادگی‌ام را یکی از اجدادم. نام مادرم را هیچ‌گاه صدا نکردم؛ زیرا آنگاه که من زبان باز کردم، او چشمانش را به روی زندگی من بسته بود.
و شاید همین جای خالی بود که ذهن کودکانه‌ی مرا با پرسش‌هایی هستی‌شناسانه پُر می‌کرد: اینکه ما کیستیم؟ و اینجا چه می‌کنیم؟ از کجا آمده‌ایم؟ و به کجا می‌رویم؟ اینکه آیا زندگی بر عدالت و آگاهی مبتنی‌ست؟ و یا توده‌ای‌ست آشوبناک از حادثه‌ها و تصادفات؟

سید علی باقری

این پرسش‌ها به تدریج جای خود را به پرسش‌های دیگری دادند، تا آنجا که یک روز روبروی آینه از تصویر در آینه پرسیدم: من کیستم؟ و یا به تعبیر دقیق‌تر: من چیستم؟ آیا من کالبدم هستم؟ کالبدی که هر هفت سال یک بار تمامی سلول‌هایش می‌میرند و با سلول‌های تازه‌ای جایگزین می‌شوند؟ آیا من فکرهایی هستم که در کاسه‌ی سرم پدیدار و ناپدید می‌شوند و یا احساساتی که به تبع این فکرها تجربه می‌شوند؟ آیا من شخصیتی هستم که تحت تاثیر طبیعت و تربیت، شکل گرفته است و کاملا خودکار و شرطی‌شده به رویدادهای پیش روی خود واکنش نشان می‌دهد؟ آیا من باورهایی هستم که جامعه در ظرف ذهنم ریخته است؟ باورهایی که اگر در زمانی دیگر و یا در جغرافیایی دیگر به دنیا می‌آمدم، از اساس متفاوت می‌بودند؟ آیا من ژن‌های خود هستم؟ ژن‌هایی که تمایلات من را تعیین می‌کنند؟ آیا من نقش‌هایی هستم که در زندگی ایفا می‌کنم؟ و یا نسبت‌هایی که با پیرامون خود برقرار می‌کنم؟ آیا به راستی من کیستم؟ و اینجا چه می‌کنم؟
این‌ها همه پرسش‌هایی هستند که به پاسخ‌هایی سلبی منتهی شده‌اند. و من تا کنون دریافته‌ام که چه کسی یا چه کسانی نیستم.